سلام
خوب از سه شنبه ی هفته ی پیش تعریف کنم. سه شنبه اتفاقی افتاد که مجبور شدیم مسافرتمون رو یک روز عقب بندازیم و چهارشنبه بریم حالا شاید بعدا توی یه پست رمزدار تعریف کردم که چی شد. چهارشنبه حدود ساعت 10 صبح راه افتادیم و ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم هتل.
بانکی که بابام توش کار میکنه سوئیت های لاکچری رو به دریای هتل هایت رو برای رؤسا و هتل بزرگ رامسر رو هم برای کارمندا با شرایط ویژه رزرو میکنن به این صورت که 80ّ% هزینه با خودتونه و 20% رو اونا میدن البته اگه اشتباه نکرده باشم شاید هم 70-30 باشه دقیق یادم نیست بابام هم از این امتیازی که داشت استفاده کرد و یه سوئیت توی هتل هایت برامون رزرو کرد و ما رفتیم که حسابی خوش بگذرونیم.
هتل قشنگ و تمیزی بود. سوئیتش هم اینطوری بود: از در که وارد میشدیم یه راهروی کوچیک بود که در آشپزخونه و در یکی از دستشویی ها توی این راهرو باز میشد آشپزخونه دست چپ و دستشویی دست راست بود از راهرو به پذیرایی راه داشت یه پذیرایی خیلی بزرگ که یه دست مبل راحتی و یه تلویزیون و دو تا تخت جدا از هم و یه میز ناهارخوری شش نفره داشت و در اتاق خواب هم توی پذیرایی باز میشد و توی اتاق خواب هم یه تخت دو نفره بود و پاتختی و دو تا صندلی راحتی حصیری و یه میز گرد و دستشویی و حموم و یه اتاق رختکن داشت. هر دو تا اتاق هم دو تا تراس جدا داشتن که توی تراس هم صندلی و میز بود.
غذاهای هتل واقعا افتضاح بود. دو وعده رو هم رفتیم بیرون غذا خوردیم که اونا هم خوب نبود.
چهارشنبه ساعت 4 که رسیدیم اول ساکهامون رو باز کردیم و بعد زنگ زدیم و برامون غذا آوردن و بعدش یه کم دراز کشیدیم و بعد رفتیم لب دریا و کلی اونجا نشستیم یعنی یه نمیدونم میشه بهش گفت کافی شاپ یا نه داشت که لب دریا بود و بستنی و قلیون داشت و هله هوله مثل چیپس و پفک و اینا و ما رفتیم اونجا نشستیم و قلیون هم کشیدیم. دوست داشتم غروب آفتاب رو ببینم اما اینقدر ابر بود که نشد.
پنجشنبه صبح هم بعد از اینکه صبحانه خوردیم و جمع و جور کردیم رفتیم طبقه ی 1- هتل که یه عکاسی اونجا داشت به اسم طهران قدیم که با لباس محلی عکس مینداخت و ما هم دو تا عکس گرفتیم یه دونه من و صادق با هم یه دونه هم سه تایی. هر کاری کردم فایلش رو که نداد خواستم از روی عکس هم عکس بگیرم که کیفیتش اصلا خوب نبود حالا اگه بشه اسکنش میکنم چون روی شاسی هستش نمیدونم چطوری بشه اما اگه بتونم عکسها رو بذارم خیلی خوبه چون واقعا قشنگ شده و از اون سه تایی که انداختیم یه دونه ام واسه مامانم اینا گرفتیم. هر عکس اندازه ی A4 روی شاسی رو 26000 تومن می گرفت و بابت هر تعویض لباس هم 15 تومن میگرفت که من دو دست لباس پوشیدم و صادق یه دست و روی هم شد 93000 تومن. گفت عکسها 20 دقیقه طول میکشه تا آماده بشه که ما چون میخواستیم بریم بیرون گفتیم بعدا میایم میگیریم.
بعد از اینکه عکس گرفتیم رفتیم رامسر تا صادق دو تا چکی رو که باباش داده بود رو بده به اون طرفی که داره ویلاشون رو میسازه. یه کم هم توی رامسر چرخیدیم و بعد هم ناهار خوردیم و برگشتیم هتل. حدود ساعت 5 بود که رسیدیم و اول رفتیم اتاقمون و لباس عوض کردیم و بعد دوباره رفتیم لب دریا و بعدش هم رفتیم عکسهامون رو گرفتیم و بعد هم رفتیم توی بازارچه اش یه کم گشتیم البته بازارچه اش 6-7 تا بیشتر مغازه نداشت ما هم از اونجا فقط کلی خوراکی ترش مثل لواشک و آلو جنگلی و زغال اخته خریدیم + نبات چون بعد از خوردن اونا مطمئنا فشارمون می افتاد و دو تا هم فندک Zippo که خیلی قشنگ بودن.
بعد از خرید هم برگشتیم اتاقمون تا استراحت کنیم و شام خوردیم و خوابیدیم.
جمعه صبح هم بعد از صبحانه وسایلمون رو جمع کردیم و بعد از تسویه حساب ساعت 12:30-1 بود که راه افتادیم سمت تهران.
اول رفتیم که سوغاتی بخریم که کلی طول کشید چون 5-6 تا مغازه کنار هم بود که صنایع دستی داشتن و من دوست داشتم کلی اونجا رو بگردم. سوغاتی خریدیم + 7-8 تا مربا چون صادق عاشق مرباست اونجایی هم که رفتیم تنوع مرباهاش زیاد بود و ما هم مربای بهارنارنج و ترب سفید و کیوی و تمشک و آناناس و هویج و یکی دیگه که یادم نمیاد خریدیم + یه ترشی فلفل مکزیکی که نه من دوست دارم نه صادق اما بس که این فلفل ها قشنگ و ریز و رنگی بودن خریدیم و یه سس فلفل. از صنایع دستی اما چیز زیادی نخریدم یه خونه ی چوبی موزیکال که همراه با موزیکش چرخ و فلک کنار خونه هم می چرخید برای کسرا خریدیم و یه فرفره و یه اردک که توی یه سبد قشنگ نشسته.
وقتی چالوس رو رد کردیم یه پارک جنگلی کنار رودخونه بود که رفتیم اونجا و زیرانداز انداختیم و چایی و خوراکی و اینا خوردیم و بعد دوباره راه افتادیم سمت تهران.
تا بعد از سد کرج دیگه توقف نکردیم و یه کله اومدیم اما دیگه بعد از سد رفتیم یه سفره خونه که فکر کنم اسمش پامچال بود و ناهار یا بهتره بگم شام رو اونجا خوردیم چون دیگه ساعت نزدیک 6 بود. بعد از ناهار هم تا رسیدیم تهران ساعت حدود 9-9:30 شب بود.
شنبه هم که همونطور که گفتم به تمیز کاری و جمع و جور کردن و شستن لباسها و اینا گذشت و یکشنبه هم فرحناز و دخترخاله ام مینا اومدن برای ناهار خونمون و بعد هم صادق اومد دنبالمون و با هم رفتیم پیش سحر و صادق و کسرا هم رفتن خونه ی مامان صادق و بعد صادق ساعت 8 اومد دنبالم و با هم رفتیم چیزی خریدیم که اونم بعدا میگم و بعد رفتیم کسرا رو از خونه مامانش اینا برداشتیم و برگشتیم خونه ی خودمون.
امروز هم فرحناز دوباره اومد پیشم و صادق هم برای ناهار اومد خونه و سه تایی کلی گفتیم و خندیدیم و بعد از اینکه فرحناز ساعت 4 رفت من گرفتم خوابیدم تا 6 و بعد جمع کردیم و اومدیم خونه مامانم اینا و امشب هم اینجا میمونیم چون توی این چند وقت بچه داری خیلی خسته ام کرد و خواستم قبل از چهارشنبه که میخوایم اسباب و وسایلم رو جمع کنیم یه استراحتی کرده باشم.
توی شمال کسرا خیلی بچه ی خوبی بود شبها نهایتا دو بار بیدار میشد و شیر میخورد و میخوابید. هر وقت توی ماشین بودیم قشنگ خوابش می برد و فقط وقتایی که گرسنه اش میشد بیدار میشد و شیر میخورد و دوباره خوابش میرفت. بیرون هم که میرفتیم که کلا لذت می برد و نه نق میزد نه اذیت میکرد. وقتی توی آغوشی توی بغل صادق بود خیلی خوردنی میشد.
وقتی شمال بودیم شنیدن یه خبر خیلی سوپرایزمون کرد.
یه ماه بعد از ازدواج ما شنیدیم که سارا هم داره عقد میکنه وقتی خبر حاملگی من و پدر شدن صادق توی اداره پیچید شنیدیم که سارا هم حامله است و دو ماه بعدش که فکر میکنم میشد شهریور ماه دوباره گفتن سارا الان عقد کرده و جشن عقد گرفته و عکسهاش رو دیدن و... دیگه کاری نداریم به اینکه چند بار عقد میکنه و این حاملگی بعد از عقد اولش بوده و قبل از عقد دومش و اصلا کدومش واقعی بود و اگه حامله بوده پس چرا تا الان بچه اش به دنیا نیومده و.... اما قسمت جالب قضیه اینجاست که همه ی این چیزایی که تا الان خودش گفته بود و توی اداره پیچیده بود دروغ محض بود چرا؟؟؟؟ چون وقتی که ما شمال بودیم مامان صادق زنگ زد و گفت که زن همون مردی که سارا باهاش رابطه داشته و گفته باهاش ازدواج کرده از شوهرش بابت مهریه یا نفقه یا حالا هر چی شکایت کرده بوده و با مامور اومده بود که شوهرش رو دستگیر کنه که همونجا با سارا درگیر میشه و مشخص میشه که اون آقا اصلا خانمش رو طلاق نداده ( در صورتیکه سارا گفته بوده که این آقا از خانمش جدا شده ) و سارا رو هم صیغه کرده یعنی عقد و جشن عقدی در کار نبوده. دیگه خفت از این بیشتر فکر نکنم میتونست براش پیش بیاد. از الان به بعد دید همه ی اداره نسبت بهش عوض شده. اون خواست با به زندان انداختن صادق آبروش رو ببره و اذیتش کنه ( که اینکارش مصداق عدو شود سبب خیر بود چون طلاقشون رو جلو انداخت و کار رو راحتتر کرد ) اما حالا آبروی خودش جوری رفته که دیگه هیچ رقمه برنمیگرده.
خیلی شنیده بودم که چوب خدا صدا نداره اما تا حالا به چشم ندیده بودم. خدایا شکرت.